تبلیغات
نقطه کور
یکشنبه 13 اردیبهشت 1388

( 7)

   نوشته شده توسط: وجیهه به نیا    

عشق ، موجی شدید و افراطی

باز هم روی موج من افتاد

قطع و وصل امید دکترها :

[ مشکلش حاده؟! آره، خیلی حاد]

می شد انگار در تنم تزریق

- تو- همین اتفاق ناباور

می خوراندی مرا به خود هر شب

جای یک مشت قرص خواب آور

توی کابوس های بی پایان

رقص تانگوی روح تو در من

پارتی های مرگ ، تکرار

زندگی های بی شما قد غن

ترس از هی پریدن پلکم

رفتن فکرم از سرت بیرون

مثل گنجشک های بازیگوش

جیک جیک تو –قلب ناموزون-

" می شنیدم صدای خش داری"

" توی گوشی دکتری فرضی "

حرف هائی که قورت می دادی

خفه خون های یک زن عوضی

که تو من؟!نه، که من توام/ حالا

رفته ام در خودم فرو ، در تو

توی عمق هزار پائی درد

شده انگار من رفو در تو

شده انکار ، سرقتی عمدی

که تو آن را به چشم خود دیدی

ضبط کردی تمام حادثه را

مو به مو روی هر دو تا cd

تا بریزد درون......

قطع و وصل دوباره ی آنتن

برقراری ارتباط از نو

نیست هرگز برایتان ممکن


جمعه 16 اسفند 1387

( 1 )

   نوشته شده توسط: وجیهه به نیا    

 

تو من، تو من، تو منی ،من توام، توام انگار

مدام می شود این ریتم تند هی تکرار

 

زنی که از سر شب مانده در تنش مردی

زنی که در تو فقط گیر کرده بالاجبار-

 

- دوباره دل به هم آغوشی پتو داده

و پخش زنده ی کابوس های ناهنجار

 

شروع یک عشق زورکی از نو

هجوم سایه ی دستی که روی هر دیوار

 

نوشته عاشق........بالا می آورد خود را

درون کاسه ی چشمان بی خودی بیدار

 

- چقدر سگ دو زدن های بی اثر/ تا کی؟

برو تو هی خود من دست از سرم بردار

 

 

 

******************************************

 

 

در من

جز تو

            پرنده ای پر نمی زند

 

برای شب متروک

خفاش هم

             غنیمت است.......


جمعه 16 اسفند 1387

( 2 )

   نوشته شده توسط: وجیهه به نیا    

 

باقی مرده ی متحرک و بی کفن

از باز ماندگان تو، نسلی که مثل من

 

حتی درون مرگ خودش هم معلق است

در عصر پیشرفت تباهی/ لجن شدن

 

در گیر و دار حادثه هائی که عشق نیست

تبدیل می شویم به یک مشت مرد و زن

 

این جا، همیشه نقطه ی آغاز ماجراست

هی توی عمق تکنولوژی دست و پا زدن

 

یک گور با کلاس جهان مدرن ما –

- می ریزد از خلان هر انگشتمان/ لجن

 

- آرام نمی شویم – پدر جان نگاه کن

محصول نیمه مشترکی از تو هست ومن


جمعه 16 اسفند 1387

( 3 )

   نوشته شده توسط: وجیهه به نیا    

 

 

انگار پای رفتن ما را گرفته اید

با اخمتان، چقدر هوا را گرفته اید

 

هی پرسه می زنیددر این کوچه بغض ها

بد جور حال حنجره ها را گرفته اید

 

" آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست "

آخرعزیز تن صدا را گرفته اید

 

" با چرت و پرت وفحش و ....ببخشید و یک سوال"

جز چشم شور گریه کجا را گرفته اید؟!

 

سنگین تر از تراکم بحر غرورتان

در شعرها، تمام فضا را گرفته اید

 

این روزها که وضع هوای شما بد است-

- دم کرده عشق – حس رها – را گرفته اید

 

اما نبض غزل می زند شدید

هر چند باز حال و هوا را گرفته اید


جمعه 16 اسفند 1387

( 4 )

   نوشته شده توسط: وجیهه به نیا    

 

انگار توی عشق تو بد جور مانده بود

آن دست و پا دراز تر از خود، زنی کبود

 

از متن سرد قصه که آمد ، بدون اشک

آغاز شد دوباره یکی از یکی نبود

 

ها.....ایستگاه آخر مردی.....و باز هم

گم کرده است او دل خود را همان حدود

 

حالا بدون چتر، کمی خیس مستقیم

از آسمان چشم تو در شعرمن فرود –

 

- آمد از آسمان تو در شعر من زنی

افتاد هی زچشم تو، امّا .....چقدر زود ؟!

 

مردم، دعا کنید پیاده شود، همین

یک زن که باز بر خود شیطان سوار بود

 

ها....... ایستگاه آخر مردی.....رسیده ایم!


جمعه 16 اسفند 1387

( 5 )

   نوشته شده توسط: وجیهه به نیا    

 

کشید کرکره را، رفت و روبروی خودش

خزید در تو و بغض تو به توی خودش

 

برای دفعه ی چندم نوشت نام تو را

نه ابتدای همان ماجرا به روی خودش

 

کجای کار دلش اشتباه بود که او

مرور کرد نود دور مو به موی خودش؟!

 

دوباره دور صدم، باز هم رسید به تو

رسید آخر بغضی ته گلوی خودش

 

و گیر کرد همان جا پرنده توی قفس

 و گیر کرد همان جا پرنده توی خودش

 

چه داستان عجیبی چه سر نوشت بدی

شبیه درد سیاهی، پرید سوی خودش

 

که دود از سر شاعر بلند شد به هوا

و داد دست خودش را به دست اوی خودش

 

درست قسمت جذاب فیلم، کرکره را

کشید،....شیشه.... و او خیره شد به روی خودش


جمعه 16 اسفند 1387

( 6 )

   نوشته شده توسط: وجیهه به نیا    

چشمان تو ،ترکیب من و بی قراری

وقتی خودم را در خودم جا می گذاری

 

تنهائی ام جای قشنگی نیست ، امّا

دارم از آن یک عمر عکس یادگاری

 

باید بیائی و ببینی عکسها را

با آسمان هائی که یکرنگند، آری

 

پس مانده ی مرگ غروبی بی سر و ته

جاری شده حتی در آواز قناری

 

شوق درختانی که می پوسند در هم

تا سبز چشمت را کمی بر من بباری

 

دریا و ساحل هی به جان هم می افتند

ای کاش اقیانوس آرامی بیاری

 

تنهائی ام ابری؛ هوای گریه دارد

وقتی خودت را در خودت جا می گذاری